raha

کجایِ تقدیر من ایستاده ای


که میانِ خطوطِ در هم تنیده ی پیشانی ...ام


هیچ خطی به نام ِ تو نیست


امّا ! چنان عمیق در من ریشه دوانده ای


که گوئی سرنوشتم را هرگز از تو گریزی نخواهد بود ...    

وقتی که زندگی من

هیچ چیز نبود

هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم

باید ،باید ،باید

دیوانه وار دوست بدارم

کسی را که مثل هیچکس نیست

چشمانش پر از باران باشد...

کلبه کوچک را دوست دارم...اگر این کلبه در قلب او باشد...

می بینی

میان این واژه ها

چگونه با تو زیسته ام  ؟!

کاش می آمدیُ

این زندگی کاغذی را

مچاله می کردی

دستم را می گرفتی

مرا در آغوشت می فشردی

تو

چشم هایت را می بستی

من

پیشانیت را می بوسیدم

می رفتیمُ

تا آخر دنیا حرف می زدیم

                                              ****** 

ساکتم

سکوتم فریادیست

که از حنجره ام دیگر

بیرون نمیا اید و در دل داد میزند

اکنون در ویرانه های دل گرفتارم جاده های

کودکیم را پشت سر گذاشته ام و به اینده مینگرم اری

اینده ای که ما را در یک قدمی لحظه های تلخ و شیرین زندگی

نگه میدار و با تمام وجودش فریاد بر می کاورد من این اینده

را با تو ای نگارم دوست میدارم و تنها با یادتوست

که لبخند را به زندگی هدیه میدهم

اکنون در تک تک لحظه هایم

به تنها چیزی فکر

می کنم

که تنمها نام تو در ان

وجود دارد عزیزترینم وجودم

را در خود فشورده ای و مرا مجنون خود

کرده ای اره من دیوانه وار به تو دل داده ام ای عشق عبدیم

                                           ******

 

عشق يعني قطره قطره آب شدن              در وفور اشك يار گريان شدن

عشق يعني بر دلي چيره شدن              دست از جان شستن و مجنون شدن

عشق يعني در حضور باران طوفان شدن            در كنار قاصدك رقصيدن و پرپر شدن

عشق يعني در قلب يار ساكن شدن                بر دامان وي افتادن و بي جان شدن

عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن،             ز فراز كوه ها بگذشتن و پيدا شدن

عشق یعنی

عشق يعني مستي و ديوانگي            عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر         عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دارآويختن              عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن        عشق يعني مست و بي پروا شدن

 


      راههای موفقیت                      

6 دقیقه وقت دارید:

حتی اگر خرافاتی نباشید، توصیه های خوب و قدرتمندی لابه لای این خط ها وجود دارد. این متن توسط مؤسسه ی آنتونی رابینز برای موفقیت شما فرستاده شده است و تا بحال 10 بار در سرتاسر جهان فرستاده شده است .

این پیام را نگه ندارید .

6 دقیقه همه ی کارهایتان را کنار بگذارید . این مساله کاملاً واقعیت دارد، حتی اگر خرافاتی، کافر یا بی ایمان نباشید .

یک : به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .

دو : با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .

سه : همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید .

چهار : وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .

پنج : وقتی می گویید : متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .

شش : قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .

هفت : به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .

هشت : هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.

نه : عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .

ده : در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .

یازده : مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .

دوازده : آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .

سیزده : وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟

چهارده : به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .

پانزده : وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید : عافیت باشد .

شانزده : وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .

هفده : این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.

هجده : اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .

نوزده : وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .

بیست : وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .

بیست و یک : زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید.

                               

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 11:14  توسط  Roya  | 

یک احساس زیبا

صادقانه میگویم حرف دلی بی ریا
بی بهانه میگویم مثل آنها ، همان قلبهای بی وفا ، بی وفایی نمیکنم
عاشقانه میگویم عشق من دوستت دارم
صادقانه گفتی دوستم داری ، عاشقانه عشق تو را باور کردم
از من خواستی تنها با تو باشم ، با احترام قلب تنهایم را به تو تقدیم کردم
گقتم این قلب مال تو ، همیشه وفادار تو ، هرگاه خواستی بگو تا شود فدای تو
از من خواستی به کسی جز تو دل نبندم ، میترسیدی روزی تو را ترک کنم
شاخه گل زیبای من ، پر پر نمیشوی هیچگاه در قلب من ، به عشق پاکمان قسم تنها تو می مانی تا ابد در دل من
هیچگاه نمیگذارم دلتنگم شوی ، همیشه در دلت خواهم ماند ، هیچگاه نمیگذارم دلگیر شوی همیشه در کنارت هستم ،هم با تو درد دل میکنم ، هم میشنوم درد دلهایت را…
دوباره میرسیم به آن احساس زیبا ، همان حرف صادقانه ، همان حرف دل بی ریا
همان کلام عاشقانه ، همان احساسی که تنها نسبت به تو دارم ، آری عزیزم خیلی دوستت دارم
گفتی دلت میخواهد همیشه در کنارم باشی، آرزو داری سرت را بر روی شانه هایم بگذاری و آرام بخوابی ، بیا عزیزم که من نیز بی قرارم ، آرزو دارم در کنارت همین شعر عاشقانه را برایت بخوانم…


به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری
به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی
اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را
اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را
حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ، اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که
بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته
چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند
آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی
شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ، از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که
دلشکسته ام
نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های تنهایی بیشتر
میسوزاند دلم را
گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ، نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای
رفتنت این لحظه های سرد را با گریه سر کنم
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،اما نمیتوانم!
آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را
پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را
اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم، تا به امروز در
قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم
میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم …
شاید بتوانم فراموشش کنم…



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 14:10  توسط  Roya  | 

خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو                       دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، می دانم اینک کجا هستم، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را می کشیدم و هر زمان خوابش را می دیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود….
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه می دانم زمان چگونه می گذرد و نه می دانم در چه حالی ام
تنها می دانم حالم از این بهتر نمی شود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمی شود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم


بیسکویت سوخته


زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب

هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و
طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود.…

آن شب پس از زمان
زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی
پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم
آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!

در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت
دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم
نیست که آن شب چه جوابی به پدرم  دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا
میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها
را می خورد.
یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت
ها از پدرم عذرخواهی می کرد
و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای
خیلی برشته هستم.
همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا
واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟
او مرا در آغوش کشید وگفت:مامان تو امروز روز سختی را در
سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی
کشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص… و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند . *
*خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد
و سالگردها را فراموش میکنم.
اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط
سالم، مداوم و پایدار:
درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز
دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی
خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته
موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.
این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر
روابطی است،هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی!
کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید  آن را پیش خودتان
نگهدارید.
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته که حتماً
خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!


                                     طلاق برنامه ریزی شده!


با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.

شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار.
در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را.
تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی .
زن با کمال میل می‌پذیرد.
در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .
زن می‌پذیرد.
“چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌.
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟
مرد با آرامی گفت :آری .

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 18:32  توسط  Roya  | 

فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!

اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!

گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !

از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!

چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!

چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!

صدای فریادم را همه شنیدند  جز او که باید میشنید!

اشکهایم را همه دیدند!

آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!

گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،

فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!

حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و  درون خودم بسوزم !

اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !

اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!

آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !

گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است!


                                                       
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 10:2  توسط  Roya  | 


  

دادگاه عشـــق ....


 

                     دردادگاه عشق قسمم قلبم بود ، وکیلم دلم بود

 

                         وحضارجمعی از عاشقان و دلسوختگان

 

          قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد

 

                            پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ

 

            کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم

 

                                    و من گفتم به تو بگویند

 

                                             دوستت دارم ....

 

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردمو نوشتم:  نازنینم یا تو یا مرگ.

به تو گفتم باورم کن میون اینهمه دیوار

تو با خنده ای نوشتی :  هم قفس خدانگهدار

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود.

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم . مثه دستات سرد سردم.

من که تو بنبست غربت زخمی از اوار پاییز

فکر چشمای تو بودم با دلی از غصه لبریز

شب عاشقونه ی من که حروم شد

مهلت بودن با تو که تموم شد

ندونستم باید از تو میگذشتم

وقتی از غربت چشمات مینوشتم...

 


دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل کنم... به فاصله ها فکر نمیکنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی که تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقت دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 18:15  توسط  Roya  | 

امواج زندگی رابپذیر.حتی اگر تورو به عمق دریا ببرند.
آن ماهی آسوده که برسطح آب می بینی مرده است

  

  ازعشق:

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

نظره تو چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 10:51  توسط  Roya  | 

فعلا دلتنگی تنها نصیب من از همه ی زیبایی توست

….

این روزها می گذرند….

ولی من به این سادگی

از این روزهای تلخ نمی گذرم

……….

چشمانم شب ترین است
دلم دریاترین ..
رویایم ستاره ترین
و
عشقم کوه ترین…!
کجاست آن شيرين ترین …؟

……….

رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند
همراه کسانی بودم که همراهم نبودن
وسیله کسانی بودم که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم
دلم را کسانی شکستند که هرگز قصد شکستن دل آنها را نداشتم
و تو چه دانی که عشق چیست
عشق سکوتی است در برابر همه اینها !!!

……..

فکــر میــکردم تـو همــدردی!
ولــی نــه!

تــو هــم ، دردی….

در این حوالی کسانی هستند که تا دیروز میگفتند : بدون تو نفس هم نمیتوانم بکشم
و امروز... 

در آغوش دیگری نفس نفس می زنند...

من پذیرفتم که عشق افسانه است
این درد دل عاشق دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم،از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از ما می روی

آرزو دارم دگر عاشق نشی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخورد های سرد را...
دیروز و فردا دست به دست هم دادند...

دیروز مرا با خاطراتش آزار داد...

فردا مرا با وعده هایش فریب داد...

چشم هایم را گشودم...

امروزم را هم فردایی دیدم که دیروز وعده اش را شنیده بودم...

اشکهایم در نهایت سکوت آرام آرام جاری شدند...


روزي خواهد رسيد حاضر شي هزار سيلي نوش جان كني ،

و

به جسم سرد يخ زدت يك آغوش داغ پر احساس...


آن وقت ميفهمي حسرت هاي زندگيت تموم شدني نيست...

عکس های عاشقانه و دوست داشتنی


داستان عاشقانه و غمگین...


سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 15:17  توسط  Roya  | 

نمیدانی


چطور گیج می شوم
وقتی هرچه می گردم
معنی نگاهت
در هیچ فرهنگ لغتی
پیدا نمی شود ... !

 

امشب همه چيز رو به راه است

 همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام

                             شبها بخوابم " با یاد تو  "

 تو نگرانم نشو !

 همه چيز را ياد گرفته ام !

 راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !

 ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !

 ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !

 تو نگرانم نشو !!

 همه چيز را ياد گرفته ام !

 ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !

 ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !

 ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...

 و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

 تو نگرانم نشو !

 همه چيز را ياد گرفته ام !

 ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....

 ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!

 ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !

 ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....

 و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !

 اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...

 که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

 و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....

 تو نگرانم نشو !!

 "فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ... 


شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه….؟؟؟

خیلی سخته آدم کسی رو نداشته باشه

دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه

نتونه به هیچکی اعتماد کنه

هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه نتونه,

آخرش برسه به یه بن بست

تک و تنها با یه دلی که هی مجبورش می کنه اونو خالی کنه

اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه آسمون رو می بینه

به اون هم نمی تونه بگه

خیری از آسمون هم ندیده

مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده…؟!

بهش محل هم نداده

تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره

خیلی سخته ادم خودش رو به تنهایی خوش کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله

خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟!

خیلی سخته ادم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده

خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا

پرده ی گناهات اونقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه….

سهراب دیگر چه کنم؟؟؟

سهراب گفتی:چشمها را باید شست

شستم ولی....گفتی: جور دیگر باید دید

دیدم ولی .... گفتی زیر باران باید رفت

رفتم ولی .... او نه چشمهای خیس و شسته ام را....نه نگاه دیگرم را....هیچ کدام را ندید

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: دیوانه باران ندیده

دل من را دیدی؟؟

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 20:50  توسط  Roya  | 

رهایم نکن حتی اگر بگویم رهایی ارزویم است

رهایم نکن حتی اگر بگویم رهایی ارزویم است

به تو دروغ می گویم

نگاهم کن حتی اگر بگویم نگاهت رانمی خواهم

به تو دروغ می گویم

صدایم کن حتی اگر بگویم صدایت بد است

به تو دروغ می گویم

کاش حرف های تو نیز به من دروغ باشد

دروغ محض

 

وجود تو مرگ من است

فریاد تو همچون طوفانی در صحرای دل من است

نگاه تو همچون خواری در سینه من است

حرفهای تو همچون آتشی در وجود من است

حرکتت همچون زلزله ای بر اعصابم است

حتی اگر کور و لال و فلج هم باشی

وجود تو همچون تیری زهر آلود در قلب من اس

پس مرگت را می خواهم

من هم فریاد می زنم

نگاه می کنم

حرف می زنم

حرکت می کنم

و وجود دارم

 

رویایی در کابوس...!

چشمانم را باز می کنم

صدای خروسی را میشنوم که با فریاد خود ندای صبح آمد را سر می دهد

در آن دور دست خورشید به آرامی از پشت کوه هویدا می شود

و شب به احترام عظمت نورش به فراموشی سپرده می شود

بوی سبزه تمام فضا را عطر آگین کرده است

صدای آب را دوست دارم

به کنار چشمه می روم طنین آبشار گوشهایم را نوازش می دهد

قدری آب می نوشم

چه گوارا!

چه سرد!

همچنان غرق در لذت و خوشی بودم و با احساساتم سر می کردم

که ناگهان!

ناگهان صدایی زنگ مانند در گوشم خش خش می کرد

انگار می خواست من را از درون رویاهایم به بیرون بکشد

آری این صدای زنگ ساعت بود

که همچون بوق مرگ آوری به رویاهایم فرمان ایست می داد

بار دیگر چشمانم را باز می کنم

اما این بار...

این بار به جای ندای صبح آمد صدای بوق ماشین هاست

جای کوه برج است و جای خورشید ابر

هرچه عمیق تر تنفس می کنم و بو می کشم نشانی از عطر سبزه در فضا نمی یابم

تنها غبار است و دود

به دنبال چشمه نیز رفتم

ولی...

ولی جوبی پر از کثافت را جای آن یافتم

آری

دگر باره به پایان آمد این رویا

شروع شد زندگی نیستی

                                                  شروع شد رنج و بی حسی...! 

                  و خارهایش واقعی است...


بهار همین نزدیکی است...

صدای بهار را می شنوم

انگار همین نزدیکی است!

وقتی به درختان که سر از برف بیرون آورده اند نگاه می اندازم

صدای بهار را می شنوم

چه خوش صداست پرنده ای که با آواز خود

مژده در راه بودن بهار را می دهد

چه زیباست غنچه ای که به امید بهار به انتظار می نشیند

تا با شکفتن خود به او خوش آمد گوید

زمستان کم کم از روح درختان رخت بر می کند

و روح بهاری جای آن را می گیرد

خورشید نیز از پشت ابر ها بیرون می آید

تا با تابش خود سرمای بی روح حاکم بر طبیعت را

به گرمای بهاری تبدیل کند

چه زیباست لحظه وداع زمین با زمستان

و چه زیباست بازگشت زندگی

درختان از نو شروع به شکوفه دادن می کنند

و زندگی جدیدی را پس از گذشت ۳ماه طاقت فرسا شروع می کنند

آری بهار همین نزدیکی است

صدایش را می شنوم...!

نگاهم كرد

          پنداشتم دوستم دارد.

نگاهم كرد

         بوي عشق راخواندم.

نگاهم كرد

        دل رابه اوباختم.

نگاهم كرد

       زندگي رابه اودادم.

      ولي بعدفهميدم كه اوفقط

نگاهم كرد.

 

                                              سهراب سپهري.....

ای توکه صداقتت غریبانه تر از  رویاهایم است .....دوستتدارم............

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 10:45  توسط  Roya  | 

بالی برای پرواز...!!!

 

غمی در دل دارم

کجاست آن کسی که درک کند آن را

کجا آخر کنم دردم رو درمان

تا کی عذابم می دهد این رنج پر بار

در پی رهایی ام

تا بشکنم دیوارها

مرزها

قاعده ها

تا شوم آزاد

کوله بارم را ببندم از بیابان

تا رسم به آرزویم : پرواز

هر کسی در دل غمی دارد

غم یاران چه است و چیست غم ما؟!

منم غمگین ترین غمگین غمگینان

از کجا بودم

کجا هستم

کجاست آخر کار ؟

منم خسته

منم تنها

شدم در این دنیا

اسیر بردگی ها

دشمنی ها

نفرت پر کینه این غربتی ها

منم در حسرت تنها یه رویا

همی گفتم

می گویم

خواهم گفت

مرا تنها یک آرزوست:

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرواز

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 18:33  توسط  Roya  |